به زیباترین بهانه زندگیم، که دستهایش بالهای پرواز من است......
به صبح سپید خوشبختی،
به لحظه ناب ابدیت،
كه تو را احساس خواهم كرد در اعماق وجود خویش،
شعر هایم تكرار لحظه های با تو بودن است،
تكرار لحظه های بكر و معصومانه تبسم،
آری می خواهم در تو گم شوم،
می خواهم با چشمان تو ببینم،
و با قلب تو زیبایی ها را حس كنم،
می خواهم با تو خوشبخت شوم،
خوشبخت و مغرور،
من در پناه عشق تو سر به آسمان می سایم،
پس بگذار بگویم،
"دوستت دارم "
Don`t promise me the moon or the stars
just promise me
you will stay under them with me
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
به لحظه ناب ابدیت،
كه تو را احساس خواهم كرد در اعماق وجود خویش،
شعر هایم تكرار لحظه های با تو بودن است،
تكرار لحظه های بكر و معصومانه تبسم،
آری می خواهم در تو گم شوم،
می خواهم با چشمان تو ببینم،
و با قلب تو زیبایی ها را حس كنم،
می خواهم با تو خوشبخت شوم،
خوشبخت و مغرور،
من در پناه عشق تو سر به آسمان می سایم،
پس بگذار بگویم،
"دوستت دارم "
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز.........هرگز.....
پاسخی سخت و درشت
و مرا
غصۀ این هرگز
کشت
.......
•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•………..•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•*´`*•..•*´`*
OoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOOoOoOoOoO
•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•………..•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•*´`*•..•*´`*
که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز.........هرگز.....
پاسخی سخت و درشت
و مرا
غصۀ این هرگز
کشت
.......
•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•………..•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•*´`*•..•*´`*
OoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOOoOoOoOoO
•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•………..•*´`*•..•*´`*•..•*´`*•*´`*•..•*´`*
Don`t promise me the moon or the stars
just promise me
you will stay under them with me
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
پ.ن : عشق یعنی موسیقی اسم تو.......ساده اما تا ابد شنیدنی.....
عشق های من وتو
هر دو افسانه این سنگ و سبوست
من غریبانه به خوشبختی خود می
نگرم
وتو غمگین تر از آنی که مرا شاد کنی
هر دو همزاد همیم،
هردو همزاد غمیم........
هر دو افسانه این سنگ و سبوست
من غریبانه به خوشبختی خود می
نگرم
وتو غمگین تر از آنی که مرا شاد کنی
هر دو همزاد همیم،
هردو همزاد غمیم........
ابری نیست
ترانه ای نیست
و عشق.......آیا در این روزگار
لبخندی تاریک است....
میان آفتاب دیروز
و پرنده ای گمشده در آسمان فردا؟؟
ترانه ای نیست
و عشق.......آیا در این روزگار
لبخندی تاریک است....
میان آفتاب دیروز
و پرنده ای گمشده در آسمان فردا؟؟
باد.....باران.....توفان
آسمان مثل دل من تنگ است
آسمان مثل دل من تنهاست
و تو.....
ای مانده در اندیشۀ
تنهایی خویش
تو فقط خود را باش.........
آه....شاید، شاید
سهم من هم این است:
بنشینم تنها
و در آیینۀ شب گریه کنم
و دلم
مثل گنجشک غریب
در افق های غروب شب غم پر بزند...............

با قلم میگویم:
ای همزاد ای همراه
ای هم سرنوشت
هردومان حیران بازی های این دوران زشت
شعرهایم را نوشتی
دست خوش
اشکهایم را کجا خواهی نوشت...

بین نام من و تو، اندکی فاصله است
بین دست من و تو
فاصله بسیار است
بین احساس من و تو اما
ذره ای فاصله نیست
می توان در گذر از سختی ها
یاوری را حس کرد
مطمئن بود و یقین پیدا کرد
که اگر فاصله را برداریم
من و تو یک نفریم.......
به تو عادت کردم
مثل پروانه به شمع
و تو هر لحظه که از من دوری.....
من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس
واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است....
زندگی دفتری از خاطره هاست
یك نفر در دل شب
یك نفر در دل خاك
یك نفر همدم خوشبختی هاست
یك نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم....
هست در خواب من آشفته
هر شبانگاه خیال پرواز
تا که بر گردم از این راه دراز
شاید اما شاید,
به چه امید اما....
پر پروازم نیست,
اگرم بود دریغا چه تفاوت می کرد
نفسی نیست که برگردم باز...........

رمانی که امروز میخوام معرفی کنم یه رمان تاریخی بسیار زیباست که هم ماجرای عشقی داره هم چندتا صحنه نبرد و جنگ، کتاب زیبایی که خودم خوندم و با خواهرم سر اینکه کی اول بخونه مشاجره داشتیم!
نام رمان:ندیمه
اسارت همسران شاه اسماعیل در دربارعثمانی
نویسنده:فؤاد فاروقی
انتشارات:نوین
چاپ اول1383
خلاصه رمان:
این کتاب سرگذشت شاه اسماعیل و سه همسرش رو تعریف میکنه......شاه اسماعیل در جنگ هایی که با ازبکان و عثمانی داره همسرانش رو هم با خودش میبره و این کارش نتیجه بدی داره چون همسر اولش خورشید در جنگ با ازبکان می سوزه و کشته میشه ولی شاه اسماعیل عبرت نمیگیره و در جنگ با عثمانی هم اونها رو با خودش همراه میکنه که هردو بدست سلطان سلیم عثمانی اسیر میشن.همسر دوم او تاجلی که شمشیر زن خوبیه موفق میشه خودشو نجات بده ولی همسر سوم بهروزه اسیر میمونه و اتفاقات جالبی در دربار عثمانی رقم میزنه مثلا سلطان سلیم عاشقش میشه و...........
نه این خیابان به انتها میرسد و نه خوابهای خیس،
اشکهای همیشه درجریانم....
چون قطره های بارانند که تا ابرها کنار نروند،
تمامی ندارند
با انگشتان سردم ابرها را کنار میزنم و با چشمانی،
نشسته در اشک.....
به انتهای این خیابان چشم میدوزم،
فاصلۀ این خیابان تا آسمان؛ فقط یک خط بود..........

دیروز بر نگاهت هاله ای از قداست بود...
و در آن دیر خموش قلبت،
راهبه ای منزل داشت،
چه شد اما امروز.......
دست طغیانگر باد،
شاخه را آیا چید؟....
چه کسی از لب بام،
در پی باد دوید؟!........
اگر تو نباشی، دیدگان منتظرم
آه، آسمان همیشه بارانیست
و آفتابگردان باغچه ام
همیشه بسته خواهد ماند
اگر تو نباشی،
تنهایی ام حجمی ست وسیع و عمیق
و چه کسی پاک خواهد کرد
غبار دلتنگی را از آینۀ قلبم
اگر تو نباشی، چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم رفت..........




در حیرتم زثانیه های خزان عمر xxxxxxxx در انتظار بهار شکوفای زندگی....
********************************************
غیر از بهار
چیزهای دیگری هم
برای دوست داشتن هست
آب و آینه
و خاطرۀ عشقی دور
غیر از زمان
چیزهای دیگری هم
برای یادآوری هست
نام و نان
و هویت گمشدۀ انسان

غیر از زمان
چیزهای دیگری هم
برای یادآوری هست
نام و نان
و هویت گمشدۀ انسان

سرنوشت آب روان است در رودخانه،چشمه ای جوشان است از درون خاک،
رویش بال است برای پروانه ها،شکوفه ای است زیبا درون برگها
زندگی گل خندانی ست در باغچه،آینه و شمعدانی ست روی تاقچه
دنیا غروب خورشید است در دریا،طلوعی زیباست از پشت کوهها
عشق سرچشمه ای ست از رویای ما،از فرداهای روشن و افسانه ها
اشکهای ما بارانی نیست از ابرها،مرواریدی ست درون صدفی زیبا
باز هم دست بهار
با سرانگشت نوازشگر باد
به سراپای تو گل می ریزد
و برایت ابری، بارور از نفس کوهستان
در بغل هدیۀ باران دارد
قطره ها می بارند
و به تنهایی من
آسمان می گرید...........


این رمانی که امروز میخوام معرفی کنم خودم خوندم و فیلمی هم که بر اساس این داستان ساخته شده دیدم.
حدود دو سال پیش تو یه مجله معتبر خوندم که این ماجرا البته به یه شکل دیگه برای خود نویسنده هم پیش اومده و اون اتفاق باعث شده این رمان رو بنویسه.
نام رمان:استخوانهای دوست داشتنی
نویسنده:آلیس زیبولد
مترجم:فریده اشرفی
نشر:مروارید
چاپ اول:1383
خلاصه رمان:
این داستان درباره دختر چهارده ساله ای هست که توسط مرد همسایه مورد تجاوز قرار میگیره و کشته میشه و بقیه داستان، مثل روند تحقیقات پلیس، خیانت مادر و بعد هم جداییش از پدر، بزرگ شدن خواهرو برادرش و فراموش کردن اون ماجرای تلخ، توسط روح اون دختر تعریف میشه.
بعد از گذشت چندین سال قاتل که دختر بچه های زیادی رو بعد از تجاوز به قتل رسونده بوده به نحو جالبی وقتی میخواسته آخرین قربانی رو شکار کنه کشته میشه.......
امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید


اشکهایم را روی نامۀ عاشقانه ای با قطره چکان جعل میکنم
خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی
ببخش اگر این روزها
عشق با گریستن اثبات میشود....

**************************************************
گفتی:
سکوت کن
که سکوت تو دیدنی ست
گفتم:
زین بعد
فریاد خواهم زد
اندوه پاره های دل من
شنیدنی ست

وقتی که چشم بسته
روی طنابی که یک سرش به دست تو بود
بندبازی میکردم
دریافتم که همیشه در عشق
مسأله، اعتماد بوده است
میان چشم های بستۀ من
و دستان لرزان تو........

| Design By : Pichak |


